برای خبرنگار؛ چقدر زود دور میشویم!
دلم برای خبرنگاری تنگ شده که قلم دارد تا با او قدم بزنم. برای خبرنگاری که بیان دارد که با او بُر بخورم. با خبرنگاری که رسانه دارد چفت بشوم. و برای خبرنگاری که دغدغه دارد؛ بنشینم پای دقدلیاش، سنگ صبورش باشم و سنگ صبورم باشد؛ کلی حرف از او بشنوم و یاد بگیرم.
سر یک پروژه خبری سر هم داد بزنیم؛ این سوژه تو ارزش خبری ندارد! چرا تیترش این است؟ چرا تیترش آن است؟ چرا روبهرو نشدی با مخاطب؟ چرا همزادپنداری نکردی با طرف مقابل؟ چه دردی از این خبر دوا میشود؟ جدولی را از زباله پاک میکند؟و از او بپرسم چیزی به مطبوعات اضافه کردهای؟
همان همیشگی نباشد؛ یعنی یک، دو، سه؛ یک خبر، یک تیتر، یک هرم وارونه و تمام!
نه واژهها را دوبار توی دهانش چرخانده، نه اعترافی از کلمات گرفته، نه برای تیتر پدری کرده، لیدش دایه مهربانتر از مادر است بدون حفظ چند ارزش خبری؛ نه از جوانمرگ شدن جملهای برحذر شده و نه روی دربرگیری خبرش کار کرده است.
من از دنیای خبر دور شدهام؛ خودخواسته. از کلیشهها، از شلاق خطوط، از زردهای قرمز، از سلاخی واژهها زخم دارم. از اینکه وقتی در جایی مشغولی، مدام تهدید به اخراج شوی که ننویس! از اینکه قلم، گاهی پیش از آنکه روی کاغذ بنشیند، باید از هراس فردا بلرزد. و از نداشتن بنیه مالی بیشتر همکارانم درد میکشم.
چقدر دلم لک زده برای یک یادداشت که برای بار صدم میخوانمش و بغض گلویم را فشار میدهد، اما به خودم میگویم: خبرنگار که گریه نمیکند!
اگر یادداشتی اشک من را درنیاورد؛ چه از سر ذوق، چه از سر درد، اسم من پشت آن قرار نمیگیرد. آخ که ما چقدر زود دور شدیم!
حالا باید دو ساعت بنشینیم پای صحبت استاندار و مدیران دولت که دو هزار کارت هدیه روز خبرنگار را میدهند؛ انگار از جیب مبارک پدرشان است.
چقدر حالم بد میشود که روز خبرنگار باشد و مدیران بنشینند در همان ردیف اول و فکر کنند ما بازاریابیم. من به این مراسمها دیگر نخواهم رفت.
به مراسمی که خانهاش روی «ایل» بنا نهاده شده، نخواهم رفت؛ خانهای که هر آجرش بیرون زده است. این خانه دیگر مسکونی نیست؛ فروخته شده به دولتمردان تا در ردیف اول بنشینند.
من بروم بنشینم و همان کت و شلوار و پیراهن تکراریام را بپوشم که حرف دوستانم را نشنوم؟ بروم که چه؟ حرفی از ته دل، برای شنیده شدن؛ نه اینکه خودی نشان دهم.
وارد ۴۳ سالگی میشوم؛ از من بعید است این گفته حاجی تاویله فیضاللهی را نادیده بگیرم که «هیچوقت چند صندلی اول ننشینید، چون بلندتان میکنند!»
چهار ردیف جلو را بگذاریم برای بزرگان این قوم کاغذی؛ برای آنان که قلم انگشتان دستشان را ساییده است و دود چراغ نفتی خوردهاند؛ نه مدیران دولت و نهادها!
دلم برای آن قلمهای محجوب و تیترهای محبوب تنگ شده است.
دلم برای یک دورهمی تنگ شده؛ یک دورهمی که همه از اسب خودخواهی و «منمن» کردن پایین بیاییم و بنشینیم دو کلام حرف روی حرف بچینیم.
شاید… و بنویسیم: «بهزودی از این سر، حرفی خواهید شنید.»
بنشینم استاندار بعد از دو سال از تشکیل کارگروه و نقش دانشگاه بگوید و گفتاردرمانی بکند یا خیر؟ اصلاً ما چرا باید یک روز را بنشینیم در حاشیه شورای اداری، آن ردیفهای آخر؟
چه نیازی به حضور استاندار و امام جمعه؟
مگر ما رسانه نداریم که مطالبهگری کنیم؟ مگر قلم نداریم؟ مگر ۳۶۵ روز را از ما گرفتهاند که یک روز با مدیران دولتی و نظامی و امنیتی بنشینیم و آنها حرف بزنند و ما بشنویم که چه؟
ما باید برگردیم به چهارراه رسالت ، حرف بزنیم. مکث کنیم. کمی سخنوری و زبان بدن تمرین کنیم. کمی طلبکاری را بگذاریم کنار و مطالبهگر باشیم.
دستمان روی ماشه منفعت و انتقام نباشد. «توسعه» از زبانمان نیفتد. قلممان مدیر موفقی را رنده و مدیر ضعیفی را زنده نکند.
چربی دور کمر رسانه را آب کنیم. بیدعوت به هیچ نشستی نرویم.خودمان را نقد کنیم !با نسیه نفروشیم خود را!بیشتر قلمهای ما برای جیب صاحبخانههاست؛ مستأجر بیتوجهی هستیم. خودمان را دریابیم.
برویم در یک جا، همه رسانههای استان بشویم هیئت تحریریه یک رسانه برای ایران، برای ایلام.
شاید روز خبرنگار، بالاخره روز خبرنگار شود؛ نه روز مدیران، نه روز صندلیهای خالی یا صندلیهای غیرخبرنگار، نه روز سخنرانی، نه روز عکس یادگاری.
روز خبرنگار را بگذارید برای خبرنگار.
بدون نظر! اولین نفر باشید