ای مردترین مرد ایستاده بر بلندای من!روح عظیم تو در این تنگنای خاک چه می کند؟
ناگهان، نگاهم از آن قاب ماتمزده کنده شد و بر فراز و بلندترین نقطه حسینیه نشست. در آن اوج، سیدی بزرگوار را دیدم که با چشمانی لبریز از دلواپسی، احوال مردمانش را نظاره میکرد. نگاهش از همیشه نگرانتر بود و عشق بیکرانش به مردمی که عاشقانه دوستش میداشتند، در عمق چشمانش موج میزد. گامی به پیش نهادم تا سیما و حضورش را شفافتر دریابم. نگاهش چنان جذبهای داشت که مرا در جای خود میخکوب کرد.
با خویشتن زمزمه کردم: “مگر میشود انسان بود و انسانترین مرد روزگار را بر شانههای این مردم داغدار ندید؟ مگر میشود ایرانی بود و ایرانیترین فرزند این آبوخاک را بر فراز سترگترین قلههای ایران به تماشا ننشست؟ مگر میشود خسته بود و خستهترین پهلوان تاریخ را درنیافت؟”
دلم، همنوا با تمامی آن جمعیت عزادار گرفت و در همان لحظه، بیتاب و دلتنگ حضورش شدم. اما او در آن بالا آرام بود؛ آرامتر از همیشه، با طمأنینهای که گویی از جنس زمین نبود. در دل، هزاران لعن و نفرین فرستادم بر آنان که قلبهای ناآگاه را از مهر این آقای محبوب مکدر میسازند؛ اما در چهرهی او هیچ نشانی از گلایه و شکوه نبود.
از همان فاصلهی دور، با چشمانی اشکبار و بغضی در گلو،و با دلی لرزان با خودم زمزمه کردم : “ای مردترین مرد ایستاده بر بلندای من!روح عظیم تو در این تنگنای خاک چه می کند؟
#باید_برخاست
#بدرقه_آقای_شهید_ایران
#ایلام_دروازه_عتبات_عالیات
#بسیج_رسانه_استان_ایلام
بدون نظر! اولین نفر باشید