بانویی در سایهی خیابان
دستهایش به جاروی کهنهای گره خورده که قرار بود سهمِ همسرش از نانِ شب باشد اما بیماری، این سهم را از او گرفت و مرخصی در قاموس شغلی پاکبانان، گاهی خیالی بیش نیست.
این زن، بیهیاهو، جای مردی ایستاده است که نتوانسته خستگیاش را به تخت ببرد، او میداند خیابانهای این شهر، چشم بر خواب ندارند.
هر گوشهی خاک گرفته، هر زبالهی جا مانده، نشانی است از نبودنِ او پس زن، قامت خم میکند، جارو میکشد، پلاستیکهای رها شده را در کیسه جمع میکند و با هر بار بالا رفتنِ سر، به آسمانی نگاه میکند که عدالت در آن، سالهاست ستاره ندارد.
او تنها یک زن نیست؛ او نشانهایست از نظامی که هنوز بارِ زندگی را بر شانههای ضعیفترینها میگذارد، او معبریست برای دیدنِ جایی که «کار» هنوز در آغوشِ رنج زاده میشود و «مرخصی» لوکسِ دور از دسترسِ کسانی است که صبح و شبشان در جویهای خاک گرفتهی شهر میگذرد.
در نگاه این زن، نه قهرمانی است نه افتخاری، فقط یک شب دیگر است، یک خیابان دیگر، یک سهم دیگر از چرخهای که فقر را میزداید تا سرمایهداری آرام بخوابد.
و فردا دوباره همین است: زن در سایه، مرد در بستر بیماری و شهری که بیدار میشود بیآنکه بداند چه دستی، چه مادری، چه زنی، شب را جارو کشید!
بدون نظر! اولین نفر باشید