به احترام عشق این مادر و برای او مینویسم
حرارت گرمای هوای مهران را از داغی شیشه خودرو حس میکنم، نمی توانم زیاد انگشتانم را روی شیشه بگذارم ، هرچه به مهران نزدیکتر میشوم داغی هوا بیشتر و نزدیکتر می شود.
همگام با گرمای هوا عطش و تشنگی ام زیادتر شده، آبی که لحظاتی قبل از یک موکب گرفتم و همراهم بوده خنکی اول را ندارد، ناچار جرعه ای از آن را مینوشم، چشمانم تا کار می کند ماشین است و زائرانی که گوی سبقت را برای رسیدن به مسیر عشق ازهم می ربایند.
خودرو در مسیری که اندکی ترافیک است متوقف می شود، به یکباره چشمانم به یکی از خادمان حسینی می افتد که کنار جاده ایستاده، مادری بسیار با وقار با چادر مشکی، تنگ آب رنگ و رو رفته ای زیر بغلش گرفته و دست دیگرش چند لیوان یکبار مصرف قرار دارد، با اشاره لیوانهای دستش به زائران آب تعارف می کند و هرکسی طلب آب دارد برایش آب می ریزد.
مات و مبهوت غرق تماشای خلوص و عشق حسینی این مادر می شوم، مادر سالمندی که نه موکب دارد و نه وسایل پذیرایی آنچنانی، اما دلی دارد به وسعت عشق حسین(ع) که او را زیر گرمای ۵۰درجه ای مهران کشانده تا با اندک توانایی که دارد از میهمانان معشوقش با آب پذیرایی کند.
تعارف این مادر و پذیرایی ساده اما سرشار از عشقش را اجابت و لیوان آب را از او می گیرم و می خورم، قطره قطره نذر آب او را در وجودم حس میکنم، چقدر گواراست، گویی سادگی نیت این مادر که آمیخته با عشق حسین است در آب نیز تاثیر و آنرا دلچسب تر کرده است.
نمی توانم نگاهم را از او بردارم، ایستادگی اش زیر آفتاب سوزان مهران که ردی از خستگی را بر چهره او نگذاشته مجذوبترم می کند، تعارف زیبایش به تک تک خودروها با پذیرایی ساده اش اشک را در چشمانم حلقه می زند.
آنچنان از عشق حسین این مادر از خود بی خود و مجذوب او شدم که فراموش می کنم دست به دوربین ببرم و تصویر زیبایش را ثبت کنم.
نمی دانم در دل زیبایش چه نیتی دارد که اینگونه ساده اما سرشار از معرفتی غنی و عشقی واقعی از میهمانان معشوقش پذیرایی مي کند.
صحنه های زیادی را از خادمی عشاق اباعبدالله(ع) در مرز می بینم، از روحانی که زیر گامهای زائران را جارو می کشد، از دیگری که دائم خم شده و زباله های مسیر زائران را جمع آوری می کند، از کودکی که همراه پدر و مادرش در توزیع نذورات کمک می کند، از سالمندی که با واکر خود را به مرز رسانده و آهسته آهسته در حال خروج از مهران ورفتن به زیارت اقاست و یا معلولی که تمام قدرت بدنش را در دست قرار داده و چرخ ویلچر را هول میدهد تا از موج حرکت زائران عقب نیفتد اما لابلای تمام این صحنه ها، خلوص و پدیداری این مادر برایم متفاوت بود.
خودرویمان به حرکت می افتد و من از آینه تصویر این مادر را تا آنجا که برایم نمایش می دهد با چشمان پر از اشک دنبال میکنم، کنار تک تک خود روها می ایستد و با لیوانهای ردیف شده دستش به زائران آب تعارف می کند.
اشکهایی که از حسادت به عشق این مادر است را با دستانم پاک و دست به قلم برده و با افتخار به احترام عشق این مادر که ترجمان عشق به حسین است و برای او نوشتارم را مینویسم ولی بازهم سوال تکراری بی جواب در ذهنم مرور می شود، “عشق حسین چه جذبه ای دارد که این همه شیفته را زیر علمش جمع کرده و چرا بعد از گذشت صدها سال هر روز عطششان بیشتر و بیشتر می شود؟”
بدون نظر! اولین نفر باشید